مردِ جنی..!!!

قصه از آنجا آغاز می شود که تعدادی از دوستان دوره راهنماییم، علاقه ی خاصی به مباحث جن، شیطان و روح داشتیم؛ و همین دلیلی بود برای اینکه تمام اوغات زنگ تفریح و بیکاری هایمان را راجب این موضوع بحث می کردیم و غرق در تخیلات کودکانه می شدیم و موجوداتی رو برای یکدیگر به تصویر می کشیدیم که بهترین تخیل ها هم از درکش عاجز بودند!!!

این بود که هر کدوم از بچه ها برای اینکه پیش بقیه کم نیارن داستان هایی را به زبان می آوردن و از تجربیاتی حرف می زدن که مو را به تن خود راویان داستان هم سیخ می کرد…

روزی حرف از نوعی تسبیح شد که یک حجم سفید رنگ در وسط تسبیح وجود داشت و با تکان دادن دانه تسبیح آن خط سفید هم حرکت می کرد. یکی از داستان ها این بود، که آن سفیدی روح تسخیر شده شیطانی است که در آن دانه تسبیح زندانی شده، و اگر دانه تسبیح را در جای خلوتی قرار دهیم جن های پلید برای آزاد سازی روح زندانی شده اقدام می کنند. از بد روزگار شجاعترین افراد در میان دوستان علاقه مند، من و یکی از دوستانم بودیم. و ما برای اثبات اینکه این موضوع خالی بندی بیش نیست قدم هایمان را جلو گذاشتیم و گورستانی که در مرکز شهر قرار داشت و سالها بود که در آنجا دیگر مرده ای خاک نمی شد را برای قرار دادن دانه تسبیح انتخاب کردیم.

هوا تاریک شده بود که من و دوستم وارد گورستان شدیم. دانه تسبیح را کنار یکی از قبر ها قرار دادیم و از آنجا دور شدیم و کمی دورتر پشت درخت مرخت ها آنقدر نشستیم تا جن پلیدی پیدا شود و دانه تسبیح را با خود ببرد. ناگهان اتفاقی افتاد که از آن لحظه تا زمانی که در خانه بیدار شدم برایم به اندازه یک ثانیه گذشت. مردی به سمت دانه تسبیح رفت و آن را برداشت. هوا تاریک بود؛ اما صورت مرد تا همین تابستان امسال در ذهنم مانده بود. لحظه ای که مردِ جنی تسبیح را برداشت من و دوستم با تمام توانمان پا به فرار گذاشتیم و از شدت ترس گلاب به رویتان میانه راه خودم را خیس کرده بودم و تا وقتی به خانه رسیدم متوجه خرابکاری نشده بودم…..

اما همین امسال، تابستان بود که مادرم دست من را گرفت و خواست که خاطرات چندین سال پیش خود را زنده کند… این بود که پیشنهاد داد تا به همان گورستان برویم تا شهیدانی که در جنگ کردستان کشته شده بودند را نشانم دهد… اولش ترسیدم… صورت آن مردِ جنی باز هم جلو چشمانم رژه رفت… اما گفتم هی پسر چرا می ترسی؟ مامانت که باهاته. کلیم بزرگ شدی که…

این بود که مادرم را همراهی کردم. آنجا بود که مردِ جنی باز هم جلو رویم ظاهر شد و نزدیک بود با صدای بلند فریادی بکشم و فرار کنم و حتی مادرم را پیش مرد جنی رها کنم…. مرد جنی همان بود که 8 سال پیش دیده بودم…. کمی پیر شده بود…. و با کمر خمتری راه می رفت و باز هم مثل همان 8 سال پیش به دنبال مواد مخدر معتادانی می گشت که در کنار قبر ها پنهان کرده بودند… و مثل همان 8 سال پیش نگهبان گورستان بود.

بسیاری از مسائل به همین شکل از دوران کودکی ما به دلیل نداشتن دید روشنی از دنیا و نا آگاهی هایمان به صورت حل نشده در ذهن ناخودآگاهمان رخنه کرده اند. زمانی که قدرت تحلیل مسائل اینچنین عجیبی را نداریم از آن ها فرار می کنیم و این است که به تابو های وحشتناکی در ذهنمان تبدیل می شوند. برای حل آن، حتی اگر مساله مربوط به گذشته است، کافی است به آن برگردیم و با آن روبه رو شویم و خوب به آن بنگریم و مساله را به سادگی حل کنیم….

اشتراک درفید شتر میکروفن به دست!!!

Advertisements
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: